ادب و فرهنگداستانسبک زندگیسرگرمی

یکی بود یکی نبود «قسمت هشتم»

خدای گر ببندد به حکمت دری...

یکی بود یکی نبود…

او را‌ که شناختم:

نوشته های مشابه

مرد فقیری بر در خانه‌ای رفت و تقاضای کمک کرد. صاحبِ خانه که مردی توانگر بود،با خشم و تندخویی او را پاسخ داد. مرد فقیر که از برخورد مرد توانگر دلش غمگین شده بود آهسته گفت:

_کاش با خُلقی نیکو مرا از خانه خویش می راندی!

مرد توانگر که از سخن فقیر بیشتر برآشفته شده بود،به خدمت گزارش روی کرد و گفت:

_این گدای جسور را از خانه‌ام بیرون کن.

خدمتگزار که دلش نمی آمد مرد فقیر را آزار برساند،بر جای ماند. اما ثروتمند بد خُلق با فریاد او را وادار کرد که فقیر را هل داده و او را با کتک از خانه بیرون کند.

مرد فقیر،آهی از سینه بیرون داد و خانه ثروتمند بد اخلاق را ترک کرد.

چند سال از این ماجرا گذشت.

مرد توانگر،هر روز بر تندی اخلاق و رفتار خود می افزود و به واسطه همین سوء رفتارش،خداوند او را مجازات کرد. ثروت آن مرد،کم کم از بین رفت و روزی فرا رسید که زندگی او دگرگون گردید. مرد ثروتمند بداخلاق،به فقیری تبدیل شد که برای گذران زندگی،محتاج دیگران بود.

حالا به سراغ خدمتگزاری می رویم که بر خلاف میل خودش به دستور آن مرد بد اخلاق،کارهایی انجام می داد،که خودش هم به آن راضی نبود. وقتی او بیکار شد،چون زندگی را برای خودش مشکل می دید،به خدمت مردی توانگر درآمد که دارای اخلاقی بسیار پسندیده بود،زندگی جدیدی که برای مرد خدمتگزار پدید آمده بود،برای او راضی کننده می‌بود و برای همین هم او سعی داشت تا هر چه در توان دارد،برای رضایت ارباب خویش انجام دهد.

شبی همچون شبهای دیگر،نزد اربابش نشسته بود که صدای کوبیده شدن در بلند شد. کسی از صاحبخانه تقاضای کمک می کرد.

توانگر خوش اخلاق به خدمتگزارش گفت:

_برو و این مرد فقیر را که به خانهٔ ما آمده است،شاد کن.

خدمتگزار،کمی از غذای اهل خانه را درون ظرفی ریخت و به سوی در رفت،اما وقتی در را گشود،ناگهان فریادی بلند کشید و با عجله به سوی ارباب خویش بازگشت.

مرد ثروتمند که از فریاد ناهنگام خدمت گزارش حیرت کرده بود،نگاه به چهره او انداخت و دید که سیل اشک از چشم های او سرازیر است؛پس با عجله پرسید:

_چه کسی تو را ترسانیده که اینگونه فریاد کشیده و اشک میریزی؟!

خدمتگزار همانطور که می گریست،گفت:

_فقیری که بر در ایستاده است،مرا دگرگون ساخت. خوب یادم می آید که او تا چند سال پیش ثروتی فراوان داشت و من خدمتگزار او بودم.

خدمتگزار لختی درنگ کرد و نفس تازه نمود. بعد،ماجرای همان شبی را که فقیری برای کمک خواستن به در خانهٔ او رفته بود،برای ارباب خود شرح داد و گفت که اکنون ناخودآگاه به یاد شبی افتاده‌ام که به دستور همین مرد،فقیر را کتک زده و از خانه راندم.

صاحب خانه پرسید:

_گریه تو برای چیست؟!

_خدمتگزار گفت:

_انتظار نداشتم که یک بار دیگر او را در چنین موقعیتی دیدار کنم. از اینکه او را چنین زار و بیچاره دیدم،ناراحت گشته‌ام،

صاحب خانه لبخندی زد و گفت:

_ای فرزندم! این،ستمی است که آن مرد بر خودش روا داشته است. بدان که هر کسی هر چه می کند به خودش کرده و نتیجه عمل خویش را می‌بیند.

مرد ثروتمند،لحظاتی ساکت شد. سپس از جای برخاست و به سوی در خانه رفت تا کیسه‌‌ی دینار را به او ببخشد.

وقتی دوباره نزد خدمتگزار خویش بازگشت،به او گفت:

_من هم باید رازی را افشا کنم. خوب به چهره من دقت کن و همان شبی را که می گویی به یاد آور. بدان که من،همان فقیری هستم که آن شب به در خانه ارباب سابق تو آمدم. اما تو نه به میل خویش،بلکه به دستور همین مردی که به خانه من آمده بود کتکم زدی و از آنجا راندی:

من آنم که آن روزم از در براند

به روز منش،دور گیتی نشاند

خدای گر به حکمت ببندد دری

به رحمت گشاید در دیگری

بسا مفلس بینوا سیر شد

بسا کار منعم زبر زیر شد 

امیدوارم از این داستان لذت برده بوده باشید.

نوشته های مشابه

‫۲ دیدگاه ها

  1. ممنون بسیااار عالی بود و متنتون هم یک دست نوشتید دیگه مشکل ترکیت نوشتار محاوره ای و رسمی رو نداره…مرحبا….فقط این رو اصلاح بفرمایید
    “و گفت که اکنون ناخودآگاه به یاد شبیه افتاده‌ام که به دستور همین مرد”
    “و به سوی در خانه رفت تا کیسه‌ای دینار را به او ببخشد.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!