داستانسرگرمی

یکی بود یکی نبود

حکایت های گلستان و بوستان

یکی بود یکی نبود…

دام پزشک و بیمار:


مرد کم عقل و بی اندیشه ای که چشمش درد گرفته بود،پیش بیطار رفت و به او گفت:
_چشم هایم درد گرفته است. دارویی بده تا بهبود یابم!
_بیطار به او گفت:
_پدر جان! اشتباه آمده‌ای،اینجا حیوانات را می‌آورند که معالجه کنند.
بیمار نادان گفت:
_دارویی بده که جانم در عذاب است. صحبت بیهوده هم مکن.
بیطار ناچار شد تا دارویی را که مخصوص چهارپایان بود، به چشم او کشد.
بیمار نادان،بر اثر این دارو نابینا گردید و شکایت کار خویش را به قاضی برد.
قاضی پس از آگاهی بر جریان گفت:
_بیطار هیچ گناهی ندارد و نباید خسارت بپردازد،
زیرا اگر این بیمار خر نبودی،پیش بیطار نرفتی.

نوشته های مشابه

مقصود از حکایت این است که:
انسان باید هر کاری را به کسی بسپارد که میداند از عهده انجامش بر می‌آید:
ندهد هوشمند روشن رای
به فرومایه،کارهای خطیر
بوریا باف،اگرچه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر

بیطار : دامپزشک
بوریاباف:حصیر‌باف

مرد خطر جو:


سفری برایم پیش آمد و به راهی باید میرفتم که پر خطر بود. راهزنان که در کمین مسافرانِ جاده ها بودند،ترس در دل مسافران می‌انداختند. اما خوشحال شدم وقتی دیدم که جوانی خوش قد و بالا،در این سفر با من همراه است. آن جوان،به ظاهر چنان می نمود که ازپس ده مرد جنگی برآمده و پشت زور آوران فراوانی را بر خاک می ساید.
با این دل خوشی از دیدار اولیه او شاد بودم،اما دریافتم که این جوان،از خانواده ای ثروتمند می باشد و در ناز و نعمت پروریده شده است. او جهان ندیده و سفر نکرده بود و فریاد رعد آسایِ جنگجویان و دلاوران را در میدان نبرد و جنگاوری نشنیده است.
در طول راه،آن جوان از نیرو و قدرت بدنی خود،برایم بسیار تعریف میکرد و چشمه هایی از قدرت نمایی را نشانم می‌داد.
دیواری قدیمی و مخروبه در سر راه ما قرار داشت که او با یک ضربتِ مشت،دیوار را فرو ریخت.
در جایی دیگر،دیدم که درختان تنومندی را به سر پنجهٔ نیرویش از ریشه بیرون می کشید.
این جوان،وقتی حیرت و شگفتی مرا از زور بازویش میدید،با افتخار می گفت:

پیل کو،تا کتف و بازوی گردان ببیند!

                                       شیرکو،تا کف و سر پنجهٔ مردان ببیند!

ما همچنان به سفر خودمان ادامه می دادیم که ناگهان بر راه خویش دو راهزن را دیدیم.
چون این دو راهزن بدنی ضعیف داشتند و شمشیر و سلاح برنده‌ای در دست نداشتند،من زیاد نترسیدم.
در دست یکی از راهزنان،قطعه چوبی قرار داشت و آن یکی هم،تکه‌ای گل سفت شده را در مشتش می فشرد و هر دو به سوی ما می آمدند!
پیش خودم می اندیشیدم که جوان دلاور همراهم،چه بلایی بر سر آنها خواهد آورد راهزنان بیچاره،لحظه‌ای بعد چه روزگاری خواهند داشت!
پس رو به آن دلاور کردم و گفتم:
_با آنها می خواهی چه کنی؟

     بیار آنچه داری ز مردی و زور

                                                 که دشمن به پای خود آمد به گور!
                          

اما با حیرت و شگفتی فراوان دیدم که تیر و کمان از دست آن دلاور به زمین افتاده و بر خود می لرزد!

آه از آن همه زور و بازو!
کجا رفت آن دلاوری و شجاعتی که بر آن تفاخر می کرد!
چه شد که اینگونه برخورد می لرزد!
من در چنین اندیشه هایی بودم که راهزنان را در مقابل خودمان دیدم.
آنها فریاد بر آوردند:
_هرچه دارید بر زمین افکنید و زود پی کار خودتان بروید!
به جوان دلاور نگاهی دیگر انداختم:
او همچنان می لرزید!
دانستم که هرچند او قوی هیکل نیرومند است،اما چون سختی و فشار زندگی را نکشیده و با خطرها روبرو نگشته است،اکنون روحیه خویش را باخته و از عهده دفاع بر نمی آید.
چاره ای نبود!
هرچه داشتیم برزمین ریختیم،حتی لباس های گرانبهایمان را هم به راهزنان تقدیم کردیم،تا بتوانیم جان سلامت از مهلکه بیرون بریم.
بعد از آن بود که دانستم هر انسانی،فقط در کورهٔ حوادث سخت و مشکلات زندگی است که نیرومند میشود و در گوشه‌ای راحت،خوردن و خوابیدن و تن پروردن،در روزگار سختی،چاره ساز نخواهد بود.

 

نوشته های مشابه

‫۲ دیدگاه ها

  1. ممنون انتخابهای خوبی بودند فقط ایراد نگارشی بازم داشت
    اینجا نقطه اضافه هست
    “بیطار ناچار شد تا دارویی را که مخصوص چهارپایان بود. به چشم او کشد.”
    همچنین معنی این خط رو هم نفهمیدم که جهان دیده و سفر نکرده بود یعنی چی
    “او جهان دیده و سفر نکرده بود و فریاد رعد آسایِ جنگجویان و دلاوران را در میدان نبرد و جنگاوری نشنیده است.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!