داستانسبک زندگیسرگرمی

یکی بود یکی نبود «قسمت نهم»

حکایت های زیبا از گلستان و بوستان

شکر خدا:

شخصی پارسا را در کنار دریا دیدم که هنگام عبور از جنگل،گرفتار پلنگ شده بود. پلنگ بر او پیچیده و بدنش را زخمی کرده بود.

از او پرسیدم:

_برای معالجهٔ زخم چه کرده‌ای؟

پاسخ داد:

_به هیچ دارویی،این زخم خوب نخواهد شد و طبیبان گفته اند که اثر آن،همیشه بر بدنت باقی خواهد ماند.

چیزی که به نظرم عجیب می آمد،این بود که آن مرد پارسا،با زخمی که درد کشنده ای داشت،متصل و بدون لحظه ای درنگ،لب می جنباند و خدای را شکر میکرد!

کسی که همراه من بود و او هم تعجب کرده بود،طاقت نیاورد و پرسید:

_با این زخم دردناک و حال ناگوار،این همه شکرگزاری تو برای چیست؟!

مرد پارسا گفت:

_شکر آن که به مصیبتی گرفتارم،نه به معصیتی!

او را بخشیدم:

مرد فقیر و تنگدستی در فشار زندگانی،به خانه دوستش رفت و هنگامی که او را غافل دید،گلیمی کوچک از آن خانه را به سرقت برد.

او هنوز نتوانسته بود گلیم را بفروشد،که داروغهٔ شهر دستگیرش کرد و صاحب گلیم را شناخت.

وقتی سارق تنگدست و صاحب گلیم را در حضور حاکم حاضر ساختند و جرم او ثابت گردید،حاکم چنین دستور داد:

_دزد را ببرید و دستش را قطع کنید،تا نتواند به دزدی خویش ادامه دهد.

صاحب گلیم که دلش به حال رفیق خود می سوخت و دانسته بود که او از ناچاری به این کار تن داده است،از جای برخاست و پس از احترام گذاشتن به حاکم گفت:

_ای حاکم بزرگ! من او را بخشیدم و خواهش می‌کنم که از مجازاتش چشم‌پوشی نمایید!

حاکم پس از شنیدن این سخن،گفت:

_این مجازات او،قانونی است و به شفاعت هیچکس،نمی توان از اجرای حکم قانونی جلوگیری کرد.

صاحب گلیم که مرد دانشمندی بود،درپاسخ حاکم گفت:

_قربان! شما درست می گویید؛اما اگر کسی از مال وقفی چیزی بدزدد،نباید دستش را قطع کنند.

صاحب گلیم،لحظه‌ای ساکت ماند و به حاکم چشم دوخت:

نشانه هایی از موافقت در چهره او به چشم می‌خورد.

او بر اساس همین دانستهٔ خود،به سخن ادامه داد:

_من هر چه در خانه دارم،وقف انسان های محتاج و درمانده کرده‌ام.

حاکم پس از شنیدن این سخن،لحظه‌ای کوتاه درنگ کرد و چون حرف صاحب گلیم را پسندیده میافت،فرمان داد تا مرد فقیر را آزاد کردند.

قبل از اینکه آن دو نفر از حضور او مرخص شوند،حاکم که تحت تاثیر مردانگی و گذشت صاحب گلیم قرار گرفته بود،

روی به مرد سارق کرد و گفت:

_جهان بر تو تنگ آمده بود،که دزدی نکردی؛الا از خانه چنین یاری!

مرد سارق که خودش نیز شرمنده شده بود،پاسخ داد:

_نشنیده ای که گفته‌اند؛خانه دوست برو و در دشمنان مکوب!

نوشته های مشابه

‫۲ دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!